تبليغاتX
dOkHtArAnE

dOkHtArAnE

dokhtarane

وضو

وقتی که می آیی ، بهارت را بیاور
گل خنده ی  پروردگارت را بیاور
 
در ایستگاه  ِ  تشنگی  در انتظاریم
بر ما  بباران، آبشارت را بیاور

آلودگی ها  در وضوهامان   اثر کرد
از آب زمزم، چشمه سارت   را بیاور
 
(اینجاهوا بس  ناجوانمردانه سرد است)
گرمای جان بخش، شرارت را بیاور
 
آدینه ها خشکید در ساعات تکرار
آدینه های انتظارت را بیاور
 
از  ازدحام درد صف ها بی شمارند
روح ِ مسیحایی تبارت  را بیاور
 
وقت ِ  اجابت در  دعای ندبه   آمد
این عصر ِ جمعه ، کوله بارت را بیاور
 
اینجا عدالت  در کتاب قصه ها   مرد
ای عدل مطلق    انتشارت را بیاور
 
گفتند می آیی در این بیراهه ی   درد
برچشم ما گرد و غبارت را بیاور
 
پائیز در پائیز  طوفان   پینه بسته
درفصل  ِ بی برگی ، بهارت را بیاور

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 20:27  توسط sara ebrahimi  | 

...................

به خدا گفتم:

بیا جهان را قسمت کنیم:

آسمون مال من٬

ابراش مال تو٬

دریا مال من٬

موجش مال تو٬

خورشید مال من٬

ماه مال تو. . . . . . .

"خدا گفت:"

تو بندگی کن٬

همه دنیا مال تو٬

من هم مال تو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 20:27  توسط sara ebrahimi  | 

120؟؟؟

یا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی گوییم 150 یا 100 سال یا ...

در ایران قبل از هجوم اعراب سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر 4 سال یکروز اضافه کنند (که البته اضافه هم می کردند) هر 120 سال یک ماه را جشن می گرفتند و کل ایران این جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یکبار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد. که وقتی به هم می رسیدند بگویند 120 سال زنده باشی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 21:3  توسط sara ebrahimi  | 

sokhanane ziba

سخنان زیبا از بزرگان :                       

«و تو ای خواهر دینی‏ام: چادر سیاهی که تو را احاطه کرده است ازخون سرخ من کوبنده‏تر است.»  (شهید عبدالله محمودی)   


«خواهرم: محجوب باش و باتقوا، که شمایید که دشمن را با چادرسیاهتان و تقوایتان می‏کشید.» «حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل‏حجاب دشمن را می‏بینی و دشمن تو را نمی‏بیند.»

(سردار شهید رحیم آنجفی)


«حفظ حجاب هم چون جهاد در راه خداست.»

(شهید محمد کریم غفرانی)


«خواهرم: از بی‏حجابی است اگر عمر گل کم است نهفته باش و همیشه گل‏باش.»

 (شهید حمید رضا نظام)


«از تمامی خواهرانم می‏خواهم که حجاب این لباس رزم را حافظباشند.»

 (شهید سید محمد تقی میرغفوریان )


«خواهرم: هم چون زینب باش و در سنگر حجابت‏به اسلام خدمت کن.»

(طلبه شهید محمد جواد نوبختی )


«یک دختر نجیب باید باحجاب باشد.»

(شهید صادق مهدی پور)


«خواهرم: حجاب تو مشت محکمی بر دهان منافقین و دشمنان اسلام‏می‏زند.»

(شهید بهرام یادگاری)


«تو ای خواهرم... حجاب تو کوبنده‏تر از خون سرخ من است.»

(شهیدابوالفضل سنگ‏تراشان)


«به پهلوی شکسته فاطمه زهرا(س) قسمتان می‏دهم که، حجاب را حجاب‏را، حجاب را، رعایت کنید.»  (شهید حمید رستمی)


«خواهر مسلمان: حجاب شما موجب حفظ نگاه برادران خواهد شد. برادرمسلمان: بی‏اعتنایی شما و حفظ نگاه شما موجب حجاب خواهران خواهدشد.»     

(شهید علی اصغر پور فرح آبادی)


«شما خواهرانم و مادرانم: حجاب شما جامعه را از فساد به سوی‏معنویت و صفا می‏کشاند.»

 (شهید علی رضائیان)


«از خواهران گرامی خواهشمندم که حجاب خود را حفظ کنند، زیرا که‏حجاب خون‏بهای شهیدان است.»

(شهید علی روحی نجفی)


«مادرم... من با حجاب و عزت نفس و فداکاری شما رشد پیدا کردم.»

(شهید غلامرضا عسگری)


«ای خواهرم: قبل از هر چیز استعمار از سیاهی چادر تو می‏ترسد تاسرخی خون من.»

(شهید محمد حسن جعفرزاده)


«خواهرم: زینب‏گونه حجابت را که کوبنده‏تر از خون من است‏حفظ کن.»

(شهید محمد علی فرزانه)


« خواهران ما در حالی که چادر خود را محکم برگرفته‏اند و خود را هم چون فاطمه و زینب حفظ می‏کنند... هدف‏دار در جامعه حاضرشده‏اند.»

(رییس جمهور شهید محمد علی رجایی)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 15:56  توسط sara ebrahimi  | 

name

نامه شهید گمنام ...

 بسم رب الزینب (س) و الشهدا و الصدیقین

                  

         ببخشيد اينجوري مينويسم!
      از : شهيد گمنام فرزند روح الله
      به : خدانکند ما باشيم!؟
      موضوع : تشکر!

با عرض سلام
اميدوارم حالتان خوب و خوش باشد و در کمال آرامش و آسايش در کنار ناموستان به امور

دنيويتان بپردازيد . من به عنوان نماينده ي تصادفي يک مشت آدم فراموش شده ، از شما

هيچ درخواستي ندارم وفقط به گفتن چند نکته بسنده ميکنم :

۱. لطفا بعد از لگد کردن خون ما پاي خود را شسته و سپس به ادامه ي کارتان بپردازيد .

۲. در صورت بروز هرمشکلي در زندگيتان ما را ديوار کوتاه خود بدانيد و هرچه بلد هستيد و

نيستيد را نثار ما کنيد و از انتساب انها به کلماتي همچون ...و ... و ... و جدا خود داري کنيد .

سر خم مي سلامت شکند اگرسبويي ....
۳.اگر ما را به ورطه ي فراموشي سپرده ايد عيبي نيست ، فقط گذشته ي خود و اجدادتان

را از ياد نبريد و ....۴. الف : به برادران!
لطفا کمي از غيرت خود نسبت به ناموستان کاسته ورگ غيرتتان را با عمل ليزري برداريد .

چون دکتران امروزي وجود اين رگ را براي تنفس در اين روزگار، مضر ميدانند ومانعي

 براي امروزي شدن، روشنفکرشدن و....
ب : به خواهران!
تا جايي که ميتوانيد خود را مشابه برادران و حتي در شرايطي بالا تر از آنها بدانيد و اين

دانسته را جار بزنيد ونيز تا جايي که ميتوانيد در مصرف لباس و پارچه صرفه جويي کنيد و

از آن طرف اين صرفه جويي را با مصرف انواع بتونه هاي خارجي و داخلي جبران کنيد . از

حيا و عفت و نجابت بپرهيزيد که مانع اصلي شما در پيوستن به خانومهاي غير امّل و هاي

کلاس و امروزي و فرنگ رفته و آزاد است . در ضمن اصلا نگران گير دادنهاي پدران و

 برادران و همسرانتان نباشيد ،چون در شرح وظايف برادران در قسمت قبلي آنها را از

 داشتن غيرت محروم کرديم .

۵.در صورت گم کردن راه به جاي پاي ما نگاه کرده و در خلاف جهت آن گام برداريد .
در پايان،ممنون که به عرايض بنده گوش کرده و آن را سر لوحه ي زندگيتان قرار داديد . من

از طرف تمامي دوستان به شما اطمينان خاطر ميدهم تا با عمل کردن به اين عرايض به

تمام خواسته هاي خود اعم از پاشيدن نمک روي زخم حضرت زهرا (س) ، ياد آوري فدک،

خنديدن به حادثه ي کربلا ، لگد مال کردن خون شهدا ،پشت کردن به تمام دغدغه هاي

نسل قبلتان و از همه مهمترپيوستن به باشگاه مدرنيسم وجوزدگي فرهنگي ،

خواهيد رسيد.
با تشکر
شهيد گمنام فرزند روح الله

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 15:54  توسط sara ebrahimi  | 

gheirat

بی غیرت + زنان و دختران بی حجاب + سیب زمینی
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 15:43  توسط sara ebrahimi  | 

dastan

.....یک ساعت بعد شهدایی که اطلاع داده بودند آوردند .پانزده ،جنازه توی یک ماشین پیکاب. منظره وحشتناکی بود.همه آنها را روی هم  ریخته بودند. با اینکه زنها را یک طرف گذاشته بودند ولی به خاطر تعداد زیاد کشته ها همه چیز درهم برهم شده بود .خاک و گل روی جنازه ها و لهیدگی بدنشان نشان می داد آنها را از زیر آوار بیرون کشیده اند.

سر و صورت و حتی چشم ها و دهنشان پر از خاک بود.

راننده که تعجب و آه و ناله ما را دید گفت :بیشتر از این بودن .یه سری رو فرستان آبادان.

به جناره ی دختر بچه دبستانی که روی همه ی جنازه ها بود،نگاه کردم .قد دختر کشیده بود.پیراهن دورچینی به تن داشت و روسری سرمه ایی اش دور گردنش بود.دستم را دراز کردم و با کمک راننده که بالای وانت بود ،جنازه دختر را برداشتم و روی شانه ام انداختم. موهای پر وحالت دارش آویزان شده بود.انگار استخوان های چند جای بدنش شکسته بود.چون جسدش خیلی لخت و منعطف بود ،حال بدی بهم دست داد .بدنم زیر جسد دخترک می لرزید. به زحمت او را بردم و گوشه ایی خواباندم و دوباره پای وانت برگشتم .جسد دیگری را با زینب آوردم ولی دیگر بریدم و نتوانسم ادامه بدهم .آمدم توی غسالخانه ایستادم. زینب که داخل آمد رو به لیلا گفت:مادر بیا این چندتا رو ببریم . اینجا خالی بشه. منظورش دو ،سه تا پیکری بود که گوشه ی غسالخانه مانده بودند.حس کردم زینب متوجه حال و روزم شده که از لیلا می خواست همراهش برود. دلم نیامد تنهایشان بگذارم.برانکارد آوردیم و با کمک هم جنازه ها را توی تابوت و برانکارد گذاشتیم. من و لیلا یک برانکارد برداشتیم. زینب هم از مردها کمک گرفت. تا به قبرها برسیم چند بار برانکارد را زمین گذاشتیم و جاهایمان را عوض کردیم. دیگر کمرم طاقت این فشارها را نداشت .ولی بدن لیلا به خاطر عضلانی بودنش بیشتر مقاوم بود. موقع دفن منتظر پیرمردی که تلقین می داد بودیم که یک تعداد مرد و زن سر رسیدند.می خواستند جنازه ها را ببینند. دنبال گمشده ایی بودند .زینب روی جنازه ها را باز کرد. هیچکدام مال آنها نبود.دوباره گره کفن ها را بستیم و آنها را توی قبر گذاشتیم........

قسمتی از زندگی زهرا حسینی دختر رزمنده 17 ساله از کتاب دا

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 15:40  توسط sara ebrahimi  | 

......

همه دوست دارند به بهشت بروند،اما کسی دوست ندارد بمیرد.

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

بهشت رفتن جرات مردن می خواهد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 15:39  توسط sara ebrahimi  | 

az zabane man

این همه پسرا از حجاب و بد حجابی تو وبلاگاشون مینویسن بزا منم یه کم از غیرت و بی غیرتی تو وبلاگم بگم.

شنیدم که یکی از همین خوش غیرتا که فقط ادعاشو دارن، از دوستش ،دوست دخترشو درخواست کرده. !!!!!  

خوب گاهی وقتا واسه بعضیا خیلی عجیبه واسه بعضیام نه، عادی مثل جایی که یه دوست دختر داشتن کسر شانه و مسخره میشی باید حتما بیش از یکی داشته باشی. کتاب دختران به عفاف روی می آورن ،که عفاف رو عیب و بد میدونن.عجیبه نه؟؟

غیرت تودنیای امروز با تکنولوژی و کوتاهی لباسها کم وکمتر شد .چند سال  از انقلاب نگذشته ،برای با کلاس بودن، برای با شخصیت شناخته شدن مجوز کوتاهی لباسها به دختران و زنان جامعه کم و کم داده شد... چیزی که من به عینه تو شهر کوچیکمون دیدم . چیزی که همه در ناخداگاهمون قبولش داریم . حتی من منتقد !!!! چرا وقتی پاشنه های بلندو میبینیم فک میکنیم طرف کسیه ؟ چرا وقتی موهای رنگ کرده رو میبینیم میگیم حتما طرف خیلی پولداره ،خیلی تحصیل کردست ؟ چون عقلمون به چشمامونه . بگذریم.و  حالا چرا تکنولوژی ؟

کشورهای پیشرفته با وارد کردن اجناس خود (با بسته بندی های زیبا) و علم (از کار افتاده شون )،فرهنگ خود را وارد کشور های در حال پیشرفت مثل کشور ما میکنن  و کم کم روی مردم در طول زمان تاثیر می گذارن . در حقیقت روی ناخداگاه مردم اثر گذاشتن چون وارد کردن یه فرهنگ به زمان نیاز داره و اقدامات ذره ای تا بشه این که حالا شده ... قبول چیزایی که برای فرهنگ و مذهب ما واقعا ننگ بود.در زمانهایی نه چندان دور.

مثلا دیگه تصویر زنهای نیمه عریان روی بسته های وارداتی چندان مخالفتی نمیبینه . جوری شده که مجسمه و تابلو های بازار جز تصویر زن و مرد و زن تنها چیزی نیست.

(تبریز مغازه ای بود که فقط تابلو فرش میفروخت و سفارش برای کار قبول میکرد . خیلی خوشم اومد از هنر روی فرش، قیمت ها بالا بود ولی من همیشه میگردم واسه انتخاب ،حالا بخرم یا نخرم . تمامشونو نگاهی اجمالی انداختم ،شاید واسه وزیر ارشاد باور کردنی نباشه که جز همون تصاویری که خدمتتون عرض کردم چیز مقبولی  نبود . نا امید شدم.)

خوب، اینا چه دخلی به غیرت دارن ؟!!!

چرا اینا اینقدر تو بازار فراوون شدن ؟

درسته ، چون درخواست بالاست .

کی پولشو پرداخت میکنه؟

بله ،بابا جون .

 اصلا کی مجوز ورود اینجور چیزا رو به خونه میده؟؟؟؟؟؟

 

فرهنگ سازی دوستی دختر پسرا با دست کلید، لیوان، و حتی نمکدون...!!!!     چرا تو جمهوری اسلامی باید همچین اجناسی به همین راحتی با بهترین طرح و نقش به فروش برسن.؟؟؟؟

حالا مگه بی غیرتی چیه ؟

اگه شما با دختری دوست هستید باید انتظار دوستی برادر اون دختر با خواهرتونو داشته باشید. این قانونه . اگه قبول نداری پس نباید دوست دختر  داشته باشی در نتیجه پسر با غیرتی هستی!!!

قبول دارید؟؟؟؟

دوستی های بی  دغدغه و مشکل :دخترای پایه، پسرای پایه تر...  میشه جامعه ی کنونی جمهوری اسلامی ایران.

کی این وسط غیرت به خرج میده .دولت؟ بابای دختر خانم ؟ یا خود پسر؟ بی خیال من ....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 15:37  توسط sara ebrahimi  | 

chera khodavand eshgh ra afarid?

در جواب سوال شما به چند مسئله اشاره می شود:
1. در ابتدا ببینیم معنای عشق چیست ؟
معنای عشق : واژه ((عشق )) مشتق از ((عشقه )) به معنای میل و کشش افراطی است . ((عشقه )) گیاهی است که هرگاه به دور درخت می پیچد آب آن را می خورد. در نتیجه درخت زرد شده ، کم کم می خشکد، (1).
اما در اصطلاح ، ((عشق )) عبارت است از: ((محبت شدید و قوی )). به عبارت دیگر، عشق مرتبه عالی محبت است ، (2).
حقیقت آن است که تعریف حقیقی این واژه ، ممکن نیست .
حکیم محی الدین ابن عربی گوید: «هر کس عشق را تعریف کند، آن را نشناخته و کسی که از جام آن جرعه ای نچشیده باشد ، آن را نشناخته و کسی که گوید من از آن جام سیراب شدم ، آن را نشناخته که عشق شرابی است که کسی را سیراب نکند»، (3).
«لویی ماسینیون » می گوید: نخستین عارفان ، واژه عشق را به کار نمی بردند؛ شاید از عشق زمینی و جسمانی هراس داشتند و از این رو، بیش تر از محبت یاد می کردند، (4).
عطار گفته است : پرسی تو ز من که عاشقی چیست ؟ روزی که چو من شوی ، بدانی
عشق قابل تعریف علمی نیست ؛ زیرا نه محسوس است و نه معقول . در حالی که در دو قلمرو حس و عقل تاثیر دارد.
اگر تعریف کننده ، خود عشق می ورزد، مسلما" تعریف او صحیح نخواهد بود؛ زیرا این پدیده غیر عادی به تمام اندیشه و مشاعر او مسلط می شود . مثلا" اگر عاشق بخواهد عشق را تعریف کند ، مفاهیم موجود در تعریف ، با وضع روانی عاشق رنگ آمیزی می شود و به اصطلاح «مولوی »، تعریفش بوی عشق می دهد، (5).
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گر چه تفسیر زبان روشن گر است لیک عشق بی زبان روشن تر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب . (6)
همان گونه که از سخنان عارفان روشن است ، مقصودشان از عشق ، نوع حقیقی آن است .
2. مبدأ عشق :
اساس آفرینش جهان ، عشق حق به جمال و جلوه خویش است ؛ زیرا، دوستی ذات خود ، یکی از اسباب عشق است . خداوند نیز به عنوان برترین موجود، به دلیل عشق به ذات و جلوه جمالش ، جهان را پدید آورد: «کنت کنزا" مخفیا" فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف ؛ گنج پنهانی بودم که دوست داشتم شناخته شوم ، پس آفریدگان را آفریدم تا شناخته شوم »، (7).
گنج مخفی بد ز پرتی چاک کرد خاک را روشن تر از افلاک کرد
بنابراین نخستین کسی که عشق ورزید، خدای تعالی بود، (8).
خداوند متعال بر اساس همین عشق به خویش است که مخلوقاتش را نیز دوست می دارد، (9).
عارف عین القضات همدانی می گوید: «دریغا به جان مصطفی ، ای شنونده این کلمات ! که خلق پنداشته اند که انعام و محبت او با خلق از برای خلق است ، نه از برای خلق نیست ؛ بلکه از برای خود می کند که عاشق ، چون عطایی دهد به معشوق و با وی لطفی کند. آن لطف نه به معشوق می کند که آن با عشق خود می کند. دریغا از دست این کلمه ! تو پنداری که محبت خدا با مصطفی ، از برای مصطفی است ؟ این محبت او از بهر خود است »، (10).
چنان که مبدا عالم ،خداوند متعال است ، مبدأعشق نیز اوست . عشق مانند وجود، از ذات حق به عالم سرایت کرده است . عشق انسان زاییده عشق خداست .
توبه کردم و عشق همچون اژدها توبه وصف خلق و آن وصف خدا
عشق ز اوصاف خدای بی نیاز عاشقی بر غیر او باشد مجاز. (11).
3. اسباب عشق :
برای عشق اسبابی چند مطرح کرده اند که از همه مهم تر کمال جویی است.
همه هستی میل به کمال دارد؛ کمال طلبی آمیخته با حب بقا است که هر دو تبلور محبت به ذاتند. همه موجودات در پی آنند که چیزهایی را به دست آورند و بهره وجودی شان را بیش تر کنند. هر موجودی در پی کمال متناسب با خود است . دانه گندمی که روی زمین قرار گرفته و با شرایط مساعدی شکافته شده ، به تدریج می روید، بی شک متوجه آخرین مرحله (بوته گندم ) است که رشد خود را تکمیل کند، سنبل دهد و دانه های زیادی بار آورد. انسان نیز می خواهد سعه وجودی بیش تری بیابد و علم ، قدرت ، اراده و حیاتش نا محدود و مطلق باشد. حضرت امام خمینی (رض ) می فرماید: « اگر کسی قدرت مطلق جهان باشد و عالم را در اختیار داشته باشد و به او بگویند که جهان دیگری هم هست . فطرتا" مایل است آن جهان را در اختیار داشته باشد. یا مثلا" هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم دیگری هم هست فطرتا" مایل است آن علوم را هم بیاموزد.»، (12). دستگاه آفرینش با تربیت تکوینی خود کمال خواه و کمال جوست و به همین سبب است که با وجود تمام سختی ها و موانع ،عاشق کمال است و برای رسیدن به آن ، از هیچ کوشش و تلاشی فروگذار نمی کند؛ به بیان دیگر این فطرت کمال خواهی است که موجودات را عاشق ساخته است ، (13).
4. سریان و عمومیت عشق :
از آن جا که همه هستی دارای حیات و شعور و کمال جو است ، عشق در تمام عالم وجود سریان دارد. این عشق در انسان که دارای حیات و شعور برتر می باشد، از شدت بیش تری برخوردار است ؛ ولی بر اساس ارتباط معرفت و عشق و اسباب عشق ، عشق در همه عالم جریان دارد، (14).
آتش نی ، جوشش می ، بدایع طبیعت ، کشش اجزای هم جنس به یک دیگر و پیوند و ترکیب اضداد ، از جلوه های عشق است ؛ جاذبه ای که جزء را به سوی کل می راند و میان اشیا و پدیده ها، تناسب ، سنخیت و انضمام می آفریند:
عشق جوشد بحر را مانند دیگ عشق ساید کوه را مانند ریگ
عشق بشکافد فلک را صد شکاف عشق لرزاند زمین را از گزاف (15)
5. انسان و عشق :
داستان عشق انسان ، داستان دیگری است ؛ زیرا علی رغم ژرفا و گستردگی ادراکش ، انگیزه های خیالی و وهمی او همواره با عقل و ذات او درگیرند و مزاحمانی از قوای شهوانی و غضبی بر سر راه اوست . باید دستی از غیب برون آید و عشق انسان را هدایت کند و راه وصول عشق را به او بنمایاند. فرستادن پیامبران و نازل کردن کتاب های آسمانی برای همین جهت است تا عشق حقیقی و راستین را از عشق مجازی و دروغین باز شناساند و آدمی را در عشق و عاشقی اش مدد رساند، (16).
کلام پیامبران ، بوی گلی است که انسان را به سمت گلستان می برد.
این سخن هایی که از عقل کل است بوی گلزار و سرو و سنبل است
بوی گل دیدی که آن جا گل نبود جوش مل دیدی که آن جا مل نبود؟(17)
6. عشق حقیقی :
از منظر دین خداوند کمال محض ، جمال مطلق ، دارای برترین وصف ها، مبدأ عشق ، اولین عاشق و الهام کننده عشق است . همه هستی آیت ، نشانه و مظهر اویند؛ از او سرچشمه گرفته ، به سوی او روان هستند . آدمی کمال جو و زیبایی طلب بوده ، حقیقتش از روح خدا است ، از آن منزل نزول کرده و به سوی او باز خواهد گشت ، انسان دارای روحی است که ظهور و جلوه تام صفات حق است . عشق حقیقی عبارت است از «قرار گرفتن موجودی کمال جو (انسان ) در جاذبه کمال مطلق (خداوند متعال )؛ پروردگاری جمیل مطلق ، بی نیاز، یگانه ، دانای اسرار، توانا، قاهر و معشوقی که همه رو به سوی او دارند و او را می طلبند،» (18).
مانند تو من یار وفادار ندیدم خوش تر ز غم عشق تو غمخوار ندیدم
جز خال خیال رخ زیبای تو در دل در آینه حس تو زنگار ندیدم
دل بندگی دوست به شاهی نفروشد یک مشتری عشق به بازار ندیدم
با بندگی حضرت معشوق الهی دردل هوس شاهی این دار ندیدم .
عشق حقیقی و راستین ، تنها به کمال محض و زیبایی مطلق توجه دارد. تنها او را می خواهد و می جوید. این عشق ، التیام بخش ، رام کننده ، صبر آور، انس برانگیز، رضایت بخش ، نیروزا، طلب آور، درهم شکننده خودپرستی ، سرورانگیز، نشاط آور، پایا و پویاست . این عشقی است که وصالش ، مقتل عاشق است نه مسلخ وی ؛ یعنی هنگام وصال ، عاشق قامت بر کشیده ، قیامت به پا می کند و عشقش زنده تر و فعال تر می گردد، نه آن که سرد و خاموش شود. در این عشق ، عاشق وجود خود را در مقابل معشوق از دست می دهد:
جمله معشوق است و عاشق پرده ای زنده معشوق است و عاشق مرده ای
از هر چه ز عشق خود تهی دستم کن یکباره به بند عشق پابستم کن (باباطاهر)
با توضیحاتی که داده شد اگر خداوند عشق و محبت را نمی آفرید نقص محسوب می شد چون عشق و محبت ، کمال محسوب می شود و خداوند در درجه اول تمام صفات کمالی را به صورت نامحدود دارد و سپس به صورت محدود به دیگران می دهد وعشق نیز این چنین است.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 15:25  توسط sara ebrahimi  |